293
عجب سالی بر ما گذشت ..
292
پنجاه شاخه رز سفید .. قرار بود عیدیت باشد .. گلفروشِ از همه جا بی خبر زنگ می زند تا مطمئن شود که سفارشم سر جایش است .. خوب کاری می کند بیچاره ، من که پاک فراموش کرده بودم .. تا زنگ می زند ، فکر می کنم برای سبزه و گل های شب عید زنگ زده و سریع حواله اش می دهم به مامان که می گوید نه ، راجع به سفارش خودتان است .. وا می روم پشت تلفن .. تازه یادم می افتد .. می گویم فعلا کنسلش کنید .. می گوید چرا و شروع می کند از مرغوبیت گل هایش تعریف کردن .. وسط حرف هایش می پرم و می گویم گفتم که ، نمی خواهم .. پکر می شود و فکر می کند به جای دیگری سفارش داده ام .. بهش می گویم آقای الف باور کنید که برای کسی که سفارش داده ام ،نیستش و من پنجاه شاخه رز سفید می خواهم چه کار ، وقتی نیستش .. نمی دانم چه در صدایم است که لحن همدردی می گیرد و می گوید کجا رفته اند مگر .. می گویم یک جای دور ، خیلی دور .. خودش حرف در دهانم می گذارد و می گوید نکند عموجان بوده اند و من از خدا خواسته می گویم بله ، بله ،عمو جان بودند که الان دیگر ایران نیستند .. بالاخره لال می شود و ول می کند مرا و آن پنجاه شاخه رز سفید را ..
291
به خیابان می روم و قدم می زنم .. همه ی مسیرها آشنایند و حالم را بد می کنند .. به آن طرف خیابان می روم .. شاید که یادم برود عاشقی های این طرف خیابان را .. هرچه راه می روم ، بیشتر دلم برایت تنگ می شود ..
290
فقط خدا می داند که من چقدر بابت داشتنت به خودم می بالیدم ..
289
چه خبر از دل تو ؟
نفسش مثل نفس های دل کوچک من می گیرد ؟
یا به یک خنده ی چشمان پر از ناز کسی می میرد؟
...
چه خبر از دل تو؟
دل مغرور تو هم مثل دل عاشق من می گیرد؟
مثل رویای رسیدن به خدا
همه شب تا به افق
دل من نیز به آزادگی قلب تو
پر می گیرد .. *
*ناشناس
288
در انتظار چیستی
اینجا هنوز تاریکی است
تو به ازدحام کدامین کوچه ی خوشبختی خواهی نگریست
وقتی دریچه مسدود است *
*ناشناس
287
" دلم می خواهد بخوابم ، تا ابد " .. خوب یادم است که چندین ماه پیش بود ، خوابم می آمد و کلاس مهمی داشتم ، این را به جای صبح بخیر بهت اسمس دادم .. همان موقع زنگ زدی و نیم ساعتی حرف زدی و شب نشده ، حداقل ده نفری می دانستند که تو نگران من هستی و اسمسی که داده ام .. فکر می کردی که محیط دوستان افسرده ام روی من اثر گذاشته و دست به دامن همه شده بودی که خوبم کنند و هرچه من می گفتم بابا خوبم ، باور نمی کردی .. یک ماه پیش همین را میگذارم استتوسم .. این بار واقعا می خواهم بخوابم تا ابد و هیچ کلاس و خواب آلودگی ای هم در کار نیست .. همه لایک می شوند و هیچ کسی نمی پرسد چرا .. خودت قضاوت کن که می گویی بچه ها می توانند جای خالی ات را پر کنند ..
286
در آخرین روزها شروع می کنم به خرید کردن .. از هر چیزی آنی را می خرم که پر از گل است ، گل گلی و شاد شاد .. با کلی خرید برمی گردم خانه .. مامان خوشحال می شود که خوبم ؛ آنقدری خوب هستم که خرید می کنم .. به اتاق بابا می روم ، با لبخندی بر لب .. فقط باباست که می فهمد مرا از چشمانم .. بلند می شود و بغلم می کند .. در گوشم زمزمه می کند : می دانم خوب نیستی ، اما خوشحالم که قوی ای .. لبخند می زنم و می گویم ممنون ، می خواهم از آغوشش فرار کنم .. دستم را می گیرد .. می گوید تا حالا همه بهت گفتند که فراموشش می کنی ،نه ؟! .. نجواگونه می گویم : تقریبا .. می گوید : پس بذار من بگویم که هیچ وقت فراموشش نمی کنی ،اما مجبوری وانمود کنی فراموشش کرده ای .. موهایم را می بوسد و می گوید : تظاهر کردن گاهی خوب است .. از اتاقش فرار می کنم ..
285
بغض دارم .. سعی می کنم خودم را سرگرم کنم .. از فکر کردن بهت فرار می کنم .. روی زمین دراز می کشم و چشمانم را می بندم .. معجزه می شود و می خوابم .. چندین ساعت طولانی .. بابا نگرانم می شود .. بیدارم می کند .. چشمانم را که باز می کنم، همچنان بغض دارم .. بعد از چندین ساعت تلاش نافرجام .. بغض دارم ..
284
به شقایق سوگند که تو برخواهی گشت
من به این معجزه ایمان دارم *
*ناشناس
283
دیشب تا حالا سه نفر سراغت را از من گرفته اند .. نمی دانم چه بگویم .. نمی توانم که چیزی بگویم ..
282
در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز
چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود *
* حافظ
281
چرا جای خالی تو با هیچ چیزی پر نمیشه؟! ..
280
روانی شده ام من ..
279
کی من نرمال می شم باز ؟! ..
278
نخند عزیزم
سوءتفاهم فرهنگی
سریع تر از وعده ی پوچ
دست به سر می کند مزاحم را *
*عباس صفاری
277
بگذار تصور کند در خیال مرا آنسوی پنجره دیده است. چه فرقی می کند که چه چیز ما را از هم جدا می کند. روزنامه یا پنجره، چه فرقی می کند. همچون بچه هایی که بزرگ می شوند و خانه ی پدری را را ترک می گویند، ما نیز گویی دوران با هم بودنمان سپری شده بود .*
*روح انگیز شریفیان
276
یه هفته سرسختانه مقاومت کردم که ننویسم .. از بودنت .. از نبودنت .. از حال این روزهام .. نشد .. نمیشه ..
275
یه چیز خنده دار تعریف می کنی و من، طبق معمول قهقهه می زنم، از همون خنده هایی که تو عاشقش بودی .. حواست نیست و یهو می گی " ای جان " .. همیشه وقتی می خندیدم، اینو می گفتی .. شوکه می شیم جفتمون .. حداقل دو دقیقه ای سکوت می کنیم ..
274
زنگ می زنی و داریم حرف می زنیم .. سعی می کنیم همه چیز معمولی باشه .. من از دیشب برات می گم، اما هی وسطاش سانسور می کنم .. نمی گم که چقدر جات خالی بود .. نمی گم که وقتی سوار شدیم، همه کنار هم نشستند و من تنها موندم، بعد یهو یه بغض گنده گلومو گرفت و خودمو سرگرم دیدن بیرون از پنجره کردم، ولی فک کنم س فهمید که من چقدر دلم تنگته و ع رو فرستاد که پیش من بشینه .. نمی گم که همه می فهمیدند دلتنگی منو از چشمام .. نمی گم که م یهو اون وسط گفت جای تو خالیه و اون یکی م زود جمعش کرد که من ناراحت نشم .. نمی گم که ع هی شام با هم بودنمونو می خواست و من و ز و ع هی توی چشمای هم زل می زدیم و سرمونو مینداختیم پایین ..
273
تا چند ساعت دیگه می رم یه شبه مسافرت .. اولین باریه که من هستم و تو نیستی .. می بینی داریم عادت می کنیم به با هم نبودن ..
272
ساده می نویسم
ساده می گویم
تمام ناگفته هایم را
و تو !
چه سخت
می خوانی !*
*ناشناس
271
دو ضلع یک زاویه ایم انگار ،
هرچه بیشتر می رویم
دورتر می شویم
بیا به ابتدای عاشقی برگردیم .. *
*رضا کاظمی
270
خدایا فقط تویی که می تونی ..
269
چقدر امشب من بی تابم باز ..
268
ارزش جنگیدنم نداشتم برات؟! ..
267
خدایا من خسته ام .. خیلی خیلی .. خیلی خیلی بیشتر از اون چیزی که بتونم بگم ..
266
تو می ری خونه ی ح که گوشه ی چهارباغ تمرین کنی .. من می رم گوشه ی چهارباغ که به تنهایی عادت کنم ..
265
چه خفقانی ..
264
خدایا بغلم می کنی؟! ..
263
ما زندانی انتخاب های ناهمگونیم *
*اشرف السادات سادات
262
ما عشق را در فصل غربت گم کرده ایم *
*اشرف السادات سادات
261
من از نزول آیه تقدیر خسته ام *
*سید هادی نژاد هاشمی
260
تمام شد !!
آواز پروازی
که از آغاز هم
پرواز نبود
اکنون !
فرو می ریزد
دریایی از چین
بر تارک دستانی که
در آسمان خیالش
بال بال می زند
نگاه کن ! *
*حمیدرضا یعقوب زاده
259
چه اهمیت دارد با رفتنت چه خواهد شد
تمام ارکان این معادله مجهول است *
*محبوبه رئیسی
258
دلم گواهی بد می داد
همیشه سکوت نشانی از آخرین مدار تسلیم بود
جایی که تازیانه های زهرآلود بغض
بر پیکر رنجور من می تاخت
چقدر تهی می شوم
از هر آنچه امید می نامند آن را ..
چقدر پر می شوم
از هرچه بیهودگی ست ..
کابوس روزهای بی غروب تابستان
خالی و پوچ
سلول های خاکستری ام را چنان می آزارد
که فراموش می کنم
تجربه نکرده ام
هنوز
بهار را
بی تو *
*مجبوبه رئیسی
257
هر دو، داغ دیده ایم
تو ،
پیشانیت
من ،
دلم *
*ندا لاشیدایی
256
لبخند می زنی و مرا آب می کنی *
*مهدی جابری
255
کاش باورم می کردی ..
254
جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب *
*فریدون مشیری
253
معجزه ای کن ای معجزه گر ..
252
باید مقاله ام رو همین روزها تموم کنم .. هرخطش رو که می نویسم، احساس می کنم یه قدم نزدیک تر می شم به رفتن، دورشدن، ..
251
می روم، اما فراموش نمی کنم ..
250
حالا تو بگو، بگو .. بگو هرچه باقی مانده و هنوز نگفته ای، هرچه که فکر می کنی شاید نگفته باشی .. *
* نیمه ی غایب - حسین سناپور
249
دنیا کوچک تر از آن است
که گم شده ای را در آن یافته باشی
هیچ کس اینجا گم نمی شود
آدم ها به همان خونسردی که آمده اند
چمدانشان را می بندند
و ناپدید می شوند
یکی در مه
یکی در غبار
یکی در باد
و بی رحم ترینشان در برف
آنچه بر جای می ماند
رد پایی است
و خاطره ای که هر از گاه
پس می زند مثل نسیم سحر
پرده های اتاقت را *
*عباس صفاری
248
رفته بودیم دندونپزشکی .. من همه ی عمرم از دندونپزشکی می ترسیدم .. یخ کرده بودم .. رنگم پریده بود .. طاقت نیوردی ترس منو .. پیشنهاد دادی که بی خیال دکتر بشیم و شدیم .. می دونی من همه ی عمرم از تنهایی هم می ترسیدم ..
247
تا به حال هر چیزی که خواسته بودم، به دست آورده بودم .. تو اولین شکست من بودی .. بزرگترینش .. ناباورترینش ..
246
یک بار .. دو بار .. پنج بار .. ده بار .. بیست .. سی .. حسابش از دستم در رفته .. هی گوشی رو برمی دارم که بهت زنگ بزنم و هی قطعش می کنم ..
245
احساس معلق بودن می کنم .. جایی میان زمین و آسمان .. شاید آن جایی است که تو را گم کردم .. شاید جایی است که خودم را گم کردم ..
244
دلم هواتو کرد یهویی ..
243
در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز
چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود .. *
*حافظ
242
" لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین "
ذکر یونسیه است، می گن که حضرت یونس اینقدر این ذکرو توی دل ماهی تکرار کرد که خدا نجاتش داد .. منم این روزا خیلی میگمش، شاید که خدا نجاتمون داد از دل این دلتنگی .. راستی ماهی بزرگتره یا دلتنگی؟! ..
241
می بینی چه شب زنده داری شده ام من ..
240
بگذار و بگذر ..
239
هرگز هیچ حسرتی در دنیا
این چنین یک جا جمع نمی شود
که در این سه واژه ی کوتاه :
" او دوستم ندارد " *
*سر والتر اسکات
238
من را همچون تک تک آدم های دور و بر خودت
نگاه کن
همه ی دل نگرانی هایم
مثل تمامی زن هایی است
که تو می شناسی
شاید کمتر ، شاید بیشتر
دل نگرانی هایی که
گاهی مرا تا سر حد بی خود شدن می برد
و گاهی هم باز نمی گرداند
از نبودنت می ترسم
از بودنت دلهره دارم
و باز هم می مانم میان بودن و نبودن تو
ای کاش می شد لیلی ات باشم *
*شهرزاد مشیری
237
روزی به رویایت که هنوز با من است
حسادت خواهی کرد
روزی که دیگر هیچ نشانی از من
نخواهی داشت *
*نوید توسلی
236
و من هنوز می گردم تا درختی سبز یابم *
*احمد البرز
235
سیاهی قصه های ما پُر از غصه است، می دانی؟ *
*احمد البرز
234
راستی راست بود زندگی یا این هم در خواب می گذشت؟ *
*احمد البرز
233
و از شب تا صبح، برای سکوت خانه هذیان می بافم .. *
*احمد البرز
232
از دنیایم جهنمی ساختم
در آن سوختم
تا بعدها خداوند به ملایکش بگوید
این سوخته را رهایش کنید *
*احمدالبرز
231
من مجنونم، با لیلی ، بی لیلی
این بزرگترین اعترافم بود
هرچه گفتم و نوشتم، شعر نبود
دردی بود که طبیبش سال ها جوابش کرده بود .. *
*احمدالبرز
230
با چشم می خندم
با دهان می گریم
با دست راه می روم
با پا دست می دهم !
چقدر عجیب شده ام !
آنقدر کوچکم که مرا نمی بیند ! *
*احمد البرز
229
خسته ام از تکرارهای بی سرانجام
شب های بی خاموشی
و از فرداهایی که در دوردست های آن
صدایی به گوش نمی رسد
تنم بی حس است از رفتن های بی سکون
و قلبم خالی از این خلع بی گریز *
*پریسا مدرس
228
هر شب گریه
بغض پشت بغض
اشک هایم انگار یخ زده اند
بعد از آن همه مچاله شدن
در پشت حصار تنهایی ام
امشب شمعی خاموش به دست گرفته ام
تا آوارگی ام را در این برهوت عریان جار بزنم
و حنجره ام را از ناگفته ها خیس کنم
شاید که کسی بپرسد :
نام تو چیست؟! *
*حمیدرضا درودی
227
قرار نبود که شاعر بشم من .. قرار نبود که گوشه گیر بشی تو .. قرار بود سال ها، عاشقانه زندگی کنیم ما ..
226
تا وقتی که بودی، فکر نمی کردم که یه روزی دلم حتی برای شب بخیر گفتنات تنگ بشه ..
225
موهامو کوتاهِ کوتاه کردم .. تو موی بلند دوست داشتی .. موهامو رنگ کردم .. تو موی مشکی دوست داشتی .. ناخنامو گرفتم،از تهِ ته .. تو ناخن بلند دوست داشتی .. با خودم چیکار کنم که یه روزی دوستم داشتی؟! ..
224
خودمو دلداری می دم که تو اصلا اومده بودی که یه روزی بری .. از اولش قرار بوده امتحان پس بدیم به خدا .. امتحان عاشقی .. امتحان صبوری .. امتحان بندگی .. طاقت بیاریم .. نمی خوام که رد بشی .. نمی خوام که رد بشم ..
223
بالشتم قلمبه شده، بس که زیرش دستمال کاغذی های مچاله پتهان کرده ام ! ..
222
چقدر این روزا پُر از نقطه چینم من ..
221
دیگه نگرانم نمی شی ..
220
حالا هم من، هم تو !
هر دو خوب می دانیم که این راه نه پایانی دارد ، نه وصالی
اما هنوز دوش به دوش می رانیم !
قانون خط های موازی یادت هست ؟!
دو خط موازی هیچ وقت بهم نمی رسند !
وسکوت می کنیم
هم من، هم تو !
اصلا بیا یک خط زیر قانون خط های موازی بنویسیم ...
دو خط موازی هیچ وقت بهم نمی رسند، اما این دلیل نمی شود همدیگر را
دوست نداشته باشند ...
هم من،هم تو ! ..
219
چقدر جات خالیه ..
218
هر چی می گذره، بیشتر احساس می کنم نبودنتو ..
217
باید کم کم باور کنم که چشممون کردن ..
216
من سکوت خویش را گم کرده ام !
لاجرم در این هیاهو گم شدم
من که خود افسانه می پرداختم
عاقبت افسانه ی مردم شدم! *
*فریدون مشیری
215
چقدر من این روزا نگرانم .. نگران خودم .. نگران تو .. نگران همه ی اونایی که یواشکی ازم می پرسن سرانجام همه ی عشق ها همینه؟! .. هیچ کسی باور نداشت ما اینقدر زود به آخر خط برسیم .. خودمونم انتظارشو نداشتیم .. چقدر من نگرانم .. نگران همه ام .. نگران عشق های بقیه ام .. نگران خودمم .. نگران تو ام ..
214
من خودمو گم کردم توی این حجم عظیم دلتنگی ..
213
می رم زیر پتو و گریه می کنم .. دلم برایت تنگ شده .. تنگِ تنگ .. اون قدری که دیگه دلی نمونده ..
212
اولین باری که دعوا کردیم رو یادت میاد؟! .. تو مقصر بودی تقریبا .. می خواستی درستش کنی،هی خراب ترش می کردی .. بهت گفتم ترجیح می دم بعدا حرف بزنیم و قطع کردیم .. چند تا نفس آروم کشیدم و برات اسمس دادم : " اصلا مهم نیس که چی شد، مهم اینه که می دونم قصدی نداشتی .. آرامش رابطمون، خیلی مهمتر از این چیزای کوچیکه .. " زنگ زدی و گفتی که چقدر حس فوق العاده ای بهت دادم با این اسمس .. گفتی عاشق آرامشمی و من گفتم که چقدر آرامشت برام مهمه .. هنوزم آرامشت برام مهمه .. برای همینه که هی سکوت می کنم و هی بغضمو می خورم .. بذار تو فکر کنی که من خوبم ..
211
چقدر حواسم بود که از دستت ندهم ..
210
" ما آدمیم، فرشته نیستیم " .. همیشه اینو می گفتی ..حالا بذار من بگم : " تو بهترین آدم زندگی من بودی .. هستی .. خواهی بود " ..
209
قرار بود بال هم باشیم .. بال پریدن .. بال پرواز کردن ..
208
این رابطه برای من محترم و عزیز می ماند .. تا همیشه .. هرچه که می خواهد،بشود ..
207
خدایا چی دیدی تویِ من که فکر کردی تاب میارم این همه تنهایی رو؟! ..
206
" ز اشتیاق تو جانم به لب رسید، بیا "
اول چتامون همیشه اینو می نوشتی .. یه ثانیه قبل از اینکه برسم سر قرارامون، اینو می فرستادی .. خیلی وقته که بهم نگفتی بیا .. من دارم بال بال می زنم که بیام، اما جلوی خودمو گرفته ام .. نمیام، چون نمی خوام آرامشتو بهم بزنم .. هرچند که ظاهری باشه ..
205
یه شب بهم گفتی من بی تو یعنی غم و این شعرو فرستادی :
" غم از آن دارم که بی تو همچو حلقه بر درم
تا تو از در درنیایی از دلم غم کی شود "
حالا من به تو میگم، من بی تو یعنی غم، فقط ببخش، من شعر به اندازه ی تو بلد نیستم ..
204
" مرا مگذار و مگذر " .. اولین آهنگی که فرستادی تا گوش بدم ..
203
یادته چطوری شروع کردیم؟ .. تو مسافرت بودی،اسمس دادی که میتونم یه دعا کنم؟! .. گفتم آره .. یه دعای زیرکانه کردی،هم حرف دلتو زدی و هم نزدی .. بهت گفتم چقدر دعات زیرکانه بود .. گفتی چقدر باهوشی .. ما با دعا شروع کردیم ..با همین دعای تو، ساعت سه و سی و پنج دقیقه صبح، ماه رمضون بود، نزدیک سحر بود، من کنار پنجره بودم و ماهو نگاه می کردم و تو، ستاره های کویرو می شمردی .. با دعا ادامه دادیم، دعاهایی مثل اینکه وقتی عصبانی بودی از رفتن به مراسمی مثل حنابندون، من دعا می کردم کسیو پیدا کنی که مثل خودت از هرچی رسم و رسوم ازدواجه، بیزار باشه و تو همه ی عصبانیتت یادت می رفت و می خندیدی .. دعایی مثل اینکه کتاب که به هم می دادیم، تو دعا می کردی یه روزی بیاد که همه ی اون کتابا مال خودم بشه و لازم نباشه برشون گردونم .. با دعا تمومش کردیم .. تو دعا کردی خوشبخت بشم و بهتر از تو گیرم بیاد .. تنها دعایی بود که تو کردی و من آمین نگفتم .. تنها دعایی بود که آتیشم زد .. تنها دعایی بود که بغضمو ترکوند ..
202
یکی دیگه از شعرای نشونمون این بود :
" بیرون نشود عشق توام تا ابد از دل
کاندر ازلم حرز تو بستند به بازوی "
من همش غر می زدم که سخته و نمی تونم حفظش کنم، اما انگار این روزا حفظمش؛ حفظ حفظ ..
201
گاهی هیچ راهی برای جبران اشتباهات وجود نداره .. من خیلی اشتباه کردم، می دونم ..
200
بعضی شعرا بین ما، نشونه بود، قرار بود هر جایی که نوشتی یا خوندیشون، بدونم که مال منه، یکیش این بود :
"به پاس صحبت دیرین خدای را
با او بگو حکایت شب زنده داری ام "
تا مدت ها، همه جا اینو می نوشتی و می خوندی ..
199
" ز عشقت سوختم ای جان کجایی "
آخرین شعری بود که برات فرستادم .. دانشگاه بودم، داشتم دنبالت می گشتم، یهو این یادم اومد و فرستادمش .. چقدر ذوق کردی ..
198
اینو یادته : " حتی اگه فکر کنی که حریر خوابتو با پر مویی مخدوش کنم، سخت در اشتباهی "
خیلی وقته که شبا نمی خوابم ..
197
اولین آوازی که برام خوندی و فرستادی :
" از هر کرانه تیر دعا می کنم روان
باشد کزان میانه یکى کارگر شود "
196
آیینه ی عبرت همه شده ایم .. می بینی؟! ..
195
چند روزیه که ختم قرآن نذر کردم، روزی یه جزء می خونم، اما باورت میشه که هیچ حاجتی ندارم .. دلم نمیاد که به زور از خدا بگیرمت، دلم نمیاد ناراضی بودن مامانتو، دلم نمیاد که به خاطر دل من، یه عمر نگرانِ دلِ ناراضیِ مامانت باشی .. نه می خوام برم و نه می خوام برگردی ..
194
من، هنوز مثل روز اولم، هنوز دلتنگم، هنوز بغض دارم، دست ودلم می لرزه تا می بینمت، می میرم تا جواب سلامتو بدم .. فقط یه چیزی عوض شده : من هر روز بیشتر یاد می گیرم که خودمو کنترل کنم .. من توی تنهاییم عوض نشدم ..هنوز مثل روز اولم ..
193
یا رب سببی ساز که یارم به سلامت
بازآید و برهاندم از بند ملامت *
*حافظ
*یادته اینو؟!
192
نفسم این روزها بالا نمیاد ..
191
اولین و آخرین باری که پا به آشپزخانه گذاشتم،برای تو بود و نتیجه اش شد کیکی و گلی که چند روزی عکس پروفایلت بود .. مثل خودمان که چند روزی، مهمانِ دلِ هم بودیم ..
190
داری عادت می کنی به نبودنم .. می دانم ..می فهمم .. از چشمانت .. از حرف زدنت .. از رفتارت .. من خودخواهم، دوست ندارم این عادت کردنت را ..
189
جدایی، بدترین تاوان عشق است *
*مینا حسین آبادی
188
این راه تکراری به عادت باز پابرجاست *
*پردیس وهاب زاده
187
یادت می آید روزهایی را که می گفتی تویی آرامش امروز و فردایم؟! *
*پردیس وهاب زاده
186
آرامی و هر دم، نگاهم میکنی
اما نگاهت سرد و خاموش است
من خوب می دانم نگاهت از نگاهم رخت می بندد
و می خواهی رهایی را *
*پردیس وهاب زاده
185
در آستان نگاهت که می ایستم
کفش های کلافه
مرا گم می کنند *
*مهدی جابری
184
سهم من از تو چیست؟
سال ها با تو بودن و عشق ورزیدن؟
و شاید سهم من شبی است در کنار تو
و از آن شب ، ساختن روزهایم است
و شاید سهم من لحظه ای نگاه است، لحظه ای نوازش
هرچه هست، من دلتنگ آن هستم
فاصله ها را بردار، من از آن ها می ترسم *
*معصومه اجاقلو
183
نه تو آدم جنجال بودی و نه من .. می دانم که هر دو زندگی می کنیم، سالیان سال و تنها خودمانیم که در همه ی آن سال ها، می دانیم چقدر حالمان بد است ..
182
من خوب می شوم آیا؟! ..
181
چه دردناک .. دیگر برای رفتن به جایی، قبلش می پرسیم چه کسانی می آیند و اگر تو باشی، من نیستم و من باشم، تو نیستی ..
180
هیچ کسی تا به حال از عشق نمرده، نه من اولیشم و نه تو .. فقط هر روز فکر می کنیم که داریم می میریم،اما نمی میریم،خیالت راحت ..
179
همه اش یه طرف، غریبه شدنمونم یه طرف ..
178
تو هم خیال کن که با مسافرت رفتن،دلت آروم می گیره..برو،می دونم که دست از پا درازتر برمی گردی..من تجربشو دارم..برو،میدونم که هیچی عوض نمیشه و برمیگردی..
177
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب، مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پر ز لیلا شد، دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نیشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم، تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه، دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم
گفت: ای دیوانه! لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم
سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق، یک جا باختم
کردمت آواره ی صحرا، نشد
گفتم عاقل می شوی، اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی، ولی
دیدم امشب با منی، گفتم بلی
مطمئن بودم به من سرمی زنی
در حریم خانه ام در می زنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم ..
176
خدایا من بنده ی توام .. مگر نه که از روح خودت، در من دمیدی؟! .. اندکی از صبوریت را قرضم می دهی؟! ..
175
چه بسیار که قطره ی اشکی بی تابی میکند برای اعلام حضورِ دردهای این روحِ زخم خورده و من این اجازه را نداده ام و دوستان بر حذرم میدارند از این مقاومت در برابر همه ی نیازهای خودم، نیازهایی چون اشک ریختن در آغوش مهربان دوستی یا درد دل کردن با شانه های عزیزی ..
174
دلم بس هوای گریه دارد، اما نمی خواهم بگذارم اشک هایش را حتی گونه هایم ببینند. نمی خواهم صدای هق هق بی کسی اش را بهترین دوستانم هم بشنوند. به خودم قول داده ام که حالا که او دارد این چنین سنگین، تاوان ندانم کاری مرا می پردازد، من هم، حداقل، این تتمه ی غرورش را برایش نگاه دارم ..
173
روحم، آن قدر جراحت دارد که امیدی به درمانش ندارم .. آن قدر احساس غربت در میان آشنایان غریبه می کند که دلم برایش می سوزد ..
172
خدایا کمکم کن که فردایی که بی صبرانه در انتظارش هستم، آن قدر با تو و در تو باشم که این زخم های امروز را از یاد برده باشم ..
171
خدایا در اوج تنهایی، از قصر آرزوهایم، به پایین ترین جای ممکن سقوط کردم. به آنجایی که که برای اولین بار از آن شروع کردم و تک تک امیدهایم را خشتی نمودم و برج زیبایم را کم کم بالا بردم. بدون اینکه حتی یک نفر باشد و ببیند که دستان هرگز کار نکرده ام، بارها زخم شدند و من، مسرورانه، به امید اینکه دیگر به پایین نگاه هم نمی کنم، ساختم و بالا رفتم، غافل از اینکه باز هم ،روزی به همان جایی باز می گردم که برای اولین بار، از آنجا شروع کردم و باز هم کسی نبود و ندید که چه غریبانه سقوط کردم. هیچ کس نبود که حتی خاک لباسهایم را بتکاند یا دستم را بگیرد و برای از نو ایستادن کمکم کند ..
170
دلم می خواهد بخوابم .. تا ابد ..
169
خدایا دیگر خسته شده ام. توکه شاهدی چگونه کلنجارمی روم، باخودم، تنهایی ام، بی قراری ام. به دنبال آرامش گمشده ای هستم که هرچه بیشترمی جویم، کمتر می یابمش .. هیچ کس حرفم را نمی فهمد .. نمی دانی چقدر سخت است که وقتی از دلتنگیم، سخن به میان می آید درچشمانِ بهترین دوستانم، ناباوری و تعجب رامی بینم .. کلافگی را در صدای اطرافیانم حس می کنم که فکرمی کنند خودم را لوس می کنم .. نمی دانی چقدر سخت است ..
168
خدایا کدامین بنده ات را به محرمیِ دل تنهایم قبول کنم؟ درب کدامین خانه را بزنم که صاحب خانه اش نراندم؟! ..
167
دست های بی پناهم، غریبانه در جستجوی دستی، طنابی و ریسمانی هستند که بگیرندش و به پا خیزند و پاهایم صخره ای که بر آن تکیه کنند و بلند شوند ..
166
خدایا از آن روزها تا امروز، تنها به تو توکل کردم و پیش رفتم .. امروز هم چه باک از کلاغ های بی معرفت که دیروز عاشقیم را به نظاره نشستند و امروز انکار می کنند؟! چه اهمیتی دارد که روزی کوه به استواریم حسادت ورزید و امروز به خیالش دیوانه شده ام و می خندد؟! ..
165
خدایا بگو این روزها چه کنم .. این روزهایی که نه پای رفتن دارم و نه دل ماندن ..
164
گفتم : خدایا! همنشینم باش. گفت : من مونس کسانی هستم که مرا یاد کنند. گفتم : چه آسان به دست می آیی! گفت : پس ساده از دستم مده ..
163
ناتوانم، حتی از گفتن کلمه ای عاجزم .. قطره های اشکِ میان مژگانم، بی تاب است برای نوازش گونه هایم .. بغضی تلخ، گلویم را آزار می دهد .. کاش همه چیز با گریه حل می شد ..
162
به چشمان پری رویان این شهر
به صد امید می بستم نگاهی
مگر یک تن از این نا آشنایان
مرا بخشد به شهر عشق راهی
به هر چشمی - به امید اینکه این اوست -
نگاه بی قرارم خیره می ماند
یکی هم زین همه ناز آفرینان
امیدم را به چشمانم نمی خواند
غریبی بودم و گم کرده راهی
مرا با خود به هر سویی کشاندند
شنیدم بارها از رهگذاران
که زیر لب مرا دیوانه خواندند !
ولی من چشم امیدم نمی خفت
که مرغی آشیان گم کرده بودم
ز هر بام و دری سر می کشیدم
به هر بوم و بری پرمی گشودم
امید خسته ام از پای ننشست
نگاه تشنه ام در جستجو بود
در آن هنگامه ی دیدار و پرهیز
رسیدم عاقبت آنجا که او بود
" دو تنها و دو سرگردان، دو بی کس "
ز خود بیگانه، از هستی رمیده
ازین بی درد مردم رو نهفته
شرنگ نا امیدی ها چشیده
دل از بی همزبانی ها شکسته
تن از نامهربانی ها فسرده
ز حسرت پای در دامن کشیده
به خلوت سر به زیر بال برده
" دو تنها و دو سرگردان، دو بی کس "
به خلوتگاه جان با هم نشستند
زبان بی زبانی را گشودند
سکوت جاودانی را شکستند
مپرسید ای سبکباران، مپرسید
که این دیوانه ی ازخود به درکیست؟
چه گویم؟ ازکه گویم؟ با که گویم؟
که این دیوانه را از خود خبر نیست
به آن لب تشنه می مانم که - ناگا ه-
به دریایی درافتد بی کرانه
لبی از قطره آبی تر نکرده
خورد از موج وحشی تازیانه !
مپرسید ای سبکباران، مپرسید
مرا با عشق او تنها گذارید
غریق لطف آن دریا نگاهم
مرا تنها به این دریا سپارید ! *
*فریدون مشیری
161
خدایا می بینی مرا؟! ..
160
شبی که عشق با غم چانه می زد
دلم در سینه بی صبرانه می زد
در آن بحبوحه دیدم آن جفا کار
به زلفش نرم نرمک شانه می زد*
*ناشناس
159
کاش می شد هیچکس تنها نبود
کاش می شد دیدنت رویا نبود
گفته بودی با تو می مانم، ولی
رفتی و گفتی که اینجا جا نبود..*
*ناشناس
158
پروانه، دلش در دام عنکبوتی اسیر است که سیر است، نه می تواند پرواز کند، نه بمیرد ..
157
گرت یادم کنی یا نه .. من از یادت نمی کاهم ..
156
من به معجزه ی دعا خیلی اعتقاد دارم ..
155
می دانم که فکر می کنی هرچه می گویم از روی احساسات است و احساسات، گذراست، اما باور کن دوستت دارم و بی تو هیچم و آنچه تا حال مرا نگهداشته، امید بازگشت توست در آن روز بارانی، بگو که امیدم را نا امید نمی کنی و باز می گردی، همراه با باران، فقط همین..
154
اصلا هر چه تو بگویی، قبول، بودنت مساوی با زیان، اما زیان بودنت بیشتر بود یا رفتنت؟ کدام بد و کدام بدتر است؟ یادت است همیشه می گفتی بدترین حالت را تصورکن، خب این بار تو بگو بدترین حالت چیست؟ .. عاقلانه است خوشبختیِ امروزمان را که کاملا لمس می کردیم، قربانیِ شکِ آینده ی سیاه فردا کنیم؟ .. مگرهمدیگر را به راحتی به دست آورده بودیم که به راحتی از یکدیگر بگذریم؟! ..
153
می دانم که لحظه لحظه ی آمدنت را به یاد داری، اما بدان که حتی ازیک ثانیه ی پس از رفتنت خبر نداری .. تو که نمی دانی من چه می کشم،نمی دانی که هیچ چیز آرامش نمی بخشدم و همانند مجنونان در دشت وجود خویش سرگردانم .. مگو می دانی که باورنمی کنم کسی که مرامی پرستید، می داند که تنها دمسازم، اشک است و دم برنمی آورد، باورنمی کنم که شکستنم را نظاره گری و هیچ نمی کنی .. مراشکستی، خردکردی و بر روی تکه تکه ی شکسته ی قلبم که به تنهایی،عاشقانه تو را می پرستید، راه رفتی و همزمان با صدای خرده شیشه ها، همه ی حرفهایت ر اپس گرفتی، بدون اینکه بدانی چه بر سر من می آید .. آمدی، هستی ام را به آتش کشیدی و مرا با شعله ی سرکش آن تنهاگذاشتی ورفتی ..
152
انسان ها، هر چند هوس باز، تنها یک بار عاشق می شوند و شک نکن که ما هر دو، عشق را تجربه کردیم ..
151
تاوان چه را باید پس بدهیم؟ تاوان عشق، دلدادگی یا اینکه می خواستیم متفاوت باشیم؟ مگر از روز اول نمی دانستیم فرهنگمان، تربیتمان و خانواده هایمان، زمین تا آسمان باهم تفاوت دارند؟! مگر نمی دانستیم مشکلاتمان به جای یک کوه، چندین کوه است که قرار است صبورانه در برابر آنها بایستیم؟! مگر خود نخواستی که به عشقت، اعتماد کنم و به شانه هایت، تکیه؟! ..
150
خود بهتر از هر کس می دانی من با تو زندگی کردم و حالا بی تو ..
149
راستی دلت برایم تنگ نشده؟!..
148
خوب می دانی که من با تو پرواز کردم، اوج گرفتم و بی تو سقوط . می دانم من هم، کم خبط نکردم، من هم بد کردم، اما کم هم نبودند لحظه های خوب عشق پاکمان..می دانم گل وجود تو هم پر پر شده، می دانم دیگر نه صدای آب، نه نغمه ی موسیقی سنتی و نه آوای سه تار تو را هم آرام نمی کند..می دانم تو بی من، چگونه ای، اما تنها خدا می داند من، بی تو چگونه ام.. روزها در پندار عبث خودبه سرمی برم که روزی خواهی برگشت، روزی بارانی، مهم نیست آن روز، باران از آسمان می بارد یا از چشمان همیشه منتظر من، مهم اینست که آن روز تو خواهی برگشت .. و شب ها در نور مهتاب، کنار پنجره چشمانم رامی بندم و تمام وجودم، گوشی می شود برای شنیدن پیامی از تو و باز هم مهم نیست این پیام را از موبایلم بشنوم یا نسیم، مهم اینست که پیامی است از جانب تو..
147
نمی دانم چرا این روزها از درکت عاجزم. باورکن نمی توانم بفهمم چرا مرا در میان همهمه ی منتظران جا گذاشتی، درمیان نگاه های پرسشگر به ظاهر دلسوز، لبخند های شیطنت آمیز مهربان نما و نجوا های زیر لب که با رنگی کمرنگ ازنصیحت، به عمد بلند گفته می شوند تا بشنوم " دیدی آخرش رفت ..حقته، می خواستی حرف گوش کنی..بهت گفته بودم ..از اولم معلوم بود " و من متعجب از اینکه چقدر پیشگو در اطراف من بود و من نمی دانستم و سخت تر از همه ی این ها، پاسخ من است، با لبخندی ملیح، ظاهری بی خیال و اعتماد به نفسی کمیاب " آره، خب به درد هم نمی خوردیم، برای همین خیلی دوستانه جدا شدیم..اصلا بهتر که رفت، ... " و سپس درحالی که لب هایم رامی جوم، باید بگذارم تا به یاوه گویی هایشان در مورد رابطمان ادامه بدهند ..
146
دانم که مرا خواهی و خواهی که ندانم
این راز که درسینه تو ولوله ساز است*
*فریدون مشیری
145
غروب کوچه های بی قراری
حضور روشنی را از تو می خواست
تو یک آن آمدی این روشنی را
به روی کوچه پاشیدی و رفتی
کنار من نشستی تا سپیده
ولی چشمان تو جای دگر بود *
*ناشناس
144
می گویند عشق، چیز عجیبی است و من، همیشه در تکاپوی یافتن معنای عجیب تا آن روز فرا رسید..روزی که او آمد، آمدنی متفاوت با همیشه..آمد تا بگوید که کوس رحلت زده و دیگر طاقت ماندن ندارد..اویی که با بغض من، دنیا را بهم می ریخت، اویی که تاب صدای لرزان مرا نداشت، اویی که کافی بود صدایش زنم تا زمین را به آسمان پیوند دهد، در جواب باران اشک هایم، حتی نگاهم نمی کرد و من، عزیز دردانه ی نازپرورده که تا به حال نه نشنیده بودم، در میان هق هق بی پایان اشک هایم، بی وقفه صدایش می زدم و می خواستم که بماند، اما فقط یک جواب در صدای سنگین سکوت بینمان می پیچید....نه....نه....و من آن روز، با تمام وجود فهمیدم که عشق، چیز عجیبی است..
143
تقدیر نیست مالک دل های هم شویم
من بارها به گوش تو تکرار کرده ام
باید رها شویم و از این عشق بگذریم
من داده بودم این خبر و گفته بودمت
در دست سرنوشت
تقدیر نیست صاحب چشمان هم شویم
تا در صلات ظهر یا در غروب نور
بر پاکی و صداقت عشق اقتدا کنیم
من با حضور تو
تو با طلوع من
در انتظار صوت زمان جابه جا شویم
یا سالیان دور ، هر صبح و هر غروب
چشم من انتظار تو را آرزو کند
روزی که گفتمت : سفری دور می روم
باید جدا شویم و از این عشق بگذریم
آسان نبود خواندن این خط مرثیه
قلبم به درد آمد و جانم ز غم بسوخت
« راهی به جز گریز برایم نمانده بود »
این عشق آتشین ، پر از اشک و التهاب
در وادی گناه و جنونم کشانده بود
اشکم چو سیل خون مسلمانی از دمشق
بنشست و از دریچه چشمم وضو نمود
اما به هر طریق
مرغ هوس به قلب من و تو نشسته بود
بیچاره قلبمان
باید جواب این گناه نکرده را
می داد و از دادن آن ناگزیر بود
افسوس و صد دریغ !
تقصیر ما نبود
از نوجوانی و جوانی ما سالها گذشت
هرکس به راه خویش دو سه روزی نفس کشید
اما من از نسیم روزی هزار بار می پرسم این سئوال
« آیا به راستی تقدیرمان نبود ؟؟؟ »*
*ناشناس
142
می روم ز دیده ها نهان شوم
می روم که گریه در نهان کنم
یا مرا جدایی تو می کشد
یا تو را دوباره مهربان کنم*
*فریدون مشیری
141
بیا به سرنوشت دل مبند
که سرنوشت حکم ناگزیر روزگار نیست !
پس از تو هیچ فصلی عافیت نداشت !
پس از تو هیچ کس شفیع دستهای پینه بسته ام نشد
و دل به صحبت رفاقتم نداد !
پس از تو من همیشه فکر می کنم که آنکه جامه دان به دست در کنار جاده
انتظار می کشد ، منم !!*
*نیما یوشیج
140
تو نیستی که ببینی
« چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاریست !
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست !
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است ! »
هنوز پنجره باز است
تو از بلندی ایوان به باغ می نگری
درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها
به آن ترنم شیرین ، به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب ، می نگرند
تمام گنجشکان
که در نبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته اند
تو را به نام صدا می کنند !
هنوز نقش تو را از فراز گنبد کاج
کنار باغچه ،
زیر درخت ها ،
لب حوض
درون آینه پاک آب می نگرند
تو نیستی که ببینی ، چگونه پیچیده است
طنین شعر نگاه تو در ترانه من
تو نیستی که ببینی ، چگونه می گردد
نسیم روح تو در باغ بی جوانه من
چه نیمه شب ها ، کز پاره های ابر سپید
به روی لوح سپهر
« تو را چنانکه دلم خواسته است ، ساخته ام ! »
چه نیمه شب ها - وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر
به چشم همزدنی
میان آن همه صورت ، تو را شناخته ام !
به خواب می ماند
تنها به خواب می ماند
« چراغ ، آینه ، دیوار ، بی تو غمگینند »
تو نیستی که ببینی
« چگونه با دیوار »
به مهربانی یک دوست
از تو می گویم
« تو نیستی که ببینی ، چگونه از دیوار جواب می شنوم ! »
تو نیستی که ببینی ، چگونه دور از تو
« به روی هرچه در این خانه است »
غبار سربی اندوه ، بال گسترده است
تو نیستی که ببینی دل رمیده من
« به غیریاد تو ، هر چیز را رها کرده است »
غروب های غریب
در این رواق نیاز
پرنده ساکت و غمگین
ستاره بیمار است
« دو چشم خسته من »
در این امید عبث
« دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است »
تو نیستی که ببینی !!!!*
*ناشناس
139
روزهاست که به دنبال گمشده ام می گردم، درکوچه ها، خیابان ها، پارک ها..پاهایم بر سنگفرش خیابان ها به رویِ جای پاهایش گام می زنند..چشمان بی تابم به دنبال نگاه مهربانش می گردند..گوش هایم درجستجوی صدای آسمانیش و مشامم بویش را می جوید..نمی دانم چراخسته نمی شوند..روزهاست که می جویند و نمی یابند، اما باز هم می جویند، شاید که این بار بجویندش ..
138
همیشه جوینده، یابنده نیست..
137
ای کاش فقط گوش می سپردم، ولی من همراه با گوش، دل نیز سپردم و ایمان آوردم که " او " آمده است تا بماند، او آمده است تا بسازد، با من، کنارمن و برای من . غافل ازاینکه او می رود و او رفت. به همان سادگی که آمده بود، رفت و من ماندم ..تنهای تنها..
136
گویند خدا همیشه با ماست ای غم نکند خدا تو باشی ؟؟؟
کاش می دانستی و ای کاش بفهمی هر چه زودتر این قدر ساده نیست .
این لحظه ها و ثانیه ها و دقیقه ها چون مارها به جان و تنم نیش می زنند .
حتی ...
135
کی مهربانی باز خواهد گشت؟
نه مهربانی آغاز خواهد گشت؟
هرگز نیامد بر زبانم حرف نادلخواه
اما چه گفتم؟ هر چه گفتم آه
پای سخن لنگ است و دست واژه کوتاه است
از من به من فرسنگ ها راه است .
خاموشم اما
دارم به آواز غم خود می دهم گوش .
وقتی کسی آواز می خواند
خاموش باید بود .
غم داستانی تازه سر کرده است
آنجا سراپا گوش باید بود .*
*هوشنگ ابتهاج (ه.ا.سایه)
134
درصبحِ آشناییِ شیرینمان تو را
گفتم که "مرد عشق نئی" باورت نبود
در این غروبِ تلخِ جدایی هنوز هم
می خواهمت چو روز نخستین، ولی چه سود؟
می خواستی به خاطر سوگند های خویش
در بزم عشق بر سر من جام نشکنی
می خواستی به پاس صفای سرشک من
اینگونه دل شکسته به خاکم نیفکنی
پنداشتی که کوره ی سوزان عشق من
دور از نگاه گرم تو خاموش می شود؟
پنداشتی که یادِ تو، این یادِ دلنواز
در تنگنای سینه فراموش می شود؟
تو رفته ای که بی من تنها سفر کنی
من مانده ام که بی توشب ها سحر کنم
تو رفته ای که عشق من از سر بدر کنی
من مانده ام که عشق تو را تاج سر کنم
روزی که پیک مرگ مرا می برد به گور
من شب چراغ عشق تو را نیز می برم
عشق تو نور عشق تو عشق بزرگ توست
خورشید جاودانی دنیای دیگرم! *
*فریدون مشیری
133
من آدم دل کندن نیستم،از اولش هم نبودم..دل نبستم که روزی دل بکنم..پس چرا باید دل بکنم؟!..
132
وقتی از تو حرف می زنم،همه ی فعل ها ماضی اند..ماضی بعید..خیلی خیلی بعید..اما من دلم برایت تنگ شده است..مثل حالِ ساده..
131
خدایا اندکی آرامش..خواسته ی زیادی است که دریغش می داری؟!..
130
من هستم..محکم و پابرجا..منطقی و عقلانی..اینها همه اش ظاهر است..حداقل تو باور نکن..
129
خسته شدم دیگه..خسته شدم از بس تظاهر می کنم همه چیز خوبه..هیچ چیز خوب نیست..هیچ چیز..نه من خوبم و نه تو..چرا باید حتی به همدیگه دروغ بگیم؟!..
128
چرا من عادت نمیکنم به نبودنت؟!..
127
گاهی به پشت سرت نگاه کن..من هنوز ایستاده ام..همچنان عاشق و مصمم..
126
دارم می لرزم و می روی..نمی بینی؟!..
125
حال من خوب است..شما باور نکنید..
124
فاصله ی حرف و عمل، خیلی زیاده..خیلی خیلی..نه تو پای حرفت ایستادی و نه من..نه تو، بودنم رو تا ابد خواستی و نه من طاقت آوردم نبودنت رو ..
123
برای اولین بار توی عمرم، به کسی حسادت می کنم..من به خودِ چند ماهِ پیشم حسادت می کنم..
122
من با خندیدن،خوب نمی شم..من با گریه کردن خوب نمی شم..من با تنهایی خوب نمی شم..با توی جمع بودن،خوب نمی شم..خودم هم نمیدونم با چی خوب می شم..انگار قراره هیچ وقت خوب نشم..
121
این،منم،همونی که عاشقش بودی،همونی که می پرستیدی،همونی که چشمهاشو برای یک عمر می خواستی..نگاهم کن،نترس،من آدم به زور نگهداشتن نیستم که اگه بودم،نمیذاشتم یکطرفه تصمیم بگیری برای دو نفر؟!..چرا ازم فرار میکنی؟!..
120
خدایا دارم دق میکنم و هیچ کس نفهمید چی کشیدم ..
119
نیا با من چت کن!نیا به من بگو همه چیو پاک کن!مگه من توی حریم خصوصی تو دخالت میکنم؟!..عاشق موندن،حق منه،همون قدر که فرار کردنِ تو از عشق،حق توئه..
118
چقدر برای این روزا نقشه کشیده بودیم..برای سه اسفندی که قرار بود..
117
تا حالا هرچی گفتی،تحمل کردم،هر چی تیکه انداختی و شوخی کردی،خندیدم،به روی خودم نیوردم چقدر بعضیاشون حالمو بد می کرد .. اما تو رو خدا به من دیگه نگو آجی .. این یکی واقعا حالمو بد می کنه ..
116
خدایا من آدمش نیستم..من از اونایی نیستم که طاقت بیارم آزمایش کردناتو..من کم آوردم دیگه..تو رو به خودت قسم، بی خیالِ من یکی شو..
115
میشه از آدم ها خواهش کنی به رابطه ی ما کمّی نگاه نکنند؟!..
114
عشق همیشه وصال نیست..گاهی باید بگذاری و بگذری..فقط برای اینکه ثابت کنی عاشقی..
113
خدایا دستم به دامنت..
112
خدایا من از تو بهتر خواستم که حالا همه دلداریم میدند شاید خدا بهترشو بده؟!..
111
هیچ چیز با گذشت زمان، ساده تر نمی شود
فقط ما خسته تر می شویم
و پذیرش چیزها برایمان آسان تر می شود..
110
در واقع اغلب، زمانی که عشقی را آغاز میکنیم، تجربه و عقلمان به ما میگویند که روزی به دلداری که امروز فقط به اندیشه او زندهایم، همان اندازه بیاعتنا میشویم که امروزه به هر زنی جز او هستیم... روزی نامش را میشنویم و دیگر دچار هیچ لذت دردآلودی نمیشویم، خطش را میخوانیم و دیگر نمیلرزیم، در خیابان راهمان را کج نمیکنیم تا او را ببینیم، به او بر میخوریم و دست و پا گم نمیکنیم، به او دست مییابیم و از خود بیخود نمیشویم. آنگاه این آگاهی بیتردیدِ آینده، برغم این حس بیاساس اما نیرومند که شاید او را همواره دوست داشته باشیم، ما را به گریه میاندازد. *
*خوشیها و روزها - مارسل پروست - مهدی سحابی
109
فراق، پزنده است .*
* مقالات شمس - مولانا
108
قرار بود رابطمون مثال نقضی باشه برای همه ی اون چیزهایی که دیگران می گفتند و استدلال می کردند،اما شدیم مُهرِ تاییدِ همه ی یافته های روانشناسی،جامعه شناسی و هر چیز مزخرف دیگه ای که ما رو از عشقِ هم، نهی می کرد ..
107
صدای تو را دوست دارم..صدای تو از آن و از جاودان می سراید..*
*یادته چقدر اینو برام میخوندی؟!..
106
یادم نیست دقیقا از کِی بود که از هم دور شدیم و حرفامونو به جای هم،به بقیه گفتیم و این بقیه،اینقدر احمق بودند که هی گند زدند و گند زدند و گند زدند..نتیجه اش این شد که الان هم من،کلی حرف دارم برای گفتن و هم تو..اما نه به هم میگیم و نه کسی رو برای شنیدنش داریم ..*
*من فقط یه استثناء میشناسم که امیدوارم تو هم کشفش کنی..خیلی کمکم میکنه..
105
اولین بار، دوشنبه همدیگه رو دیدیم و تو همه ی این هفته ها، دوشنبه ها با شاخه گلی میومدی دانشگاه،با اینکه کلاس نداشتی و من حسرت رو توی چشمهای همه میخوندم..اولین گل،مریم بود و آخریش،رز..همشونو دارم،با تاریخ..چندتا دوشنبه ی دیگه باید بگذره تا من، از سرم بیفته این عادتِ گل گرفتنِ دوشنبه ها رو ..
104
تو برگرد،من قول میدم که تمام فلسفه ی هگل و کانت رو بخونم که دیگه پایه ی بحثای فلسفیتم باشم.*
*تنها چیزی که من هیچ وقت پایه اش نبودم،بحثای فلسفی بود..
103
"به شرافتم قسم،نمیذارم آب توی دلت تکون بخوره"چقدر من این جمله رو دوست داشتم و تو که میدونستی،هرچند شب یک بار،تکرارش میکردی..کجایی که همه ی آبهای عالم،نه فقط تکون میخورند،که دارند منو با خودشون میبرند..
102
دلتنگم..دلتنگم..دلتنگم..همین..
101
من موندم و کلی نگاه پرسشگر..
100
صدایم میکنی باز؟!..
99
مردان ز راه درد به درمان رسیده اند
صائب عزیز دار دل دردمند را
98
من و تو یکی بودیم...
یکی بود...
یکی نبود...*
*محمدعلی بزرگ نیا
97
هر جا که می رسم
تو به پیشوازم می آیی
حال آنکه
همیشه ترا
پشت سر می گذارم و ...
راه می افتم
ماجرا از چه قرار است؟...نمی دانم
یا تو معجزه می کنی
و یا من
تو را و جهان را خواب می بینم *
*رسول یونان
96
بیچاره دلم
دکتر برایش نیم ساعت گریه تجویز کرده است
بیچاره دلم
آن قدر ساده است
که اگر صدای شرشر باران بشنود
خیس می شود
هی . . . تو که رفته ای
چه خوب کردی!
رفتن از شعر گفتن ساده تر است*
*آسیه امینی
95
عادت نکرده ام هنوز...
خیال میکنم
روزی باز می گردی
آرام از پشت سر می آیی
مرا که به انتهای خیابان خیره شده ام
دوباره به نام کوچک صدا می زنی
و عمر تنهایی ام به پایان می رسد*
*پژمان الماسی نیا
94
می گویند باز نخواهی گشت
می گویم
هرگز نرفته ای
وقتی فنجان چای ات
همین گونه سرد مانده ست روی میز
و این دسته گل هم
از این خشک تر نمی شود
یقین دارم
که هرگز نرفته ای *
* علیرضا طبیب زاده
93
تو که کشیدهای میدانی
دایره در نقطهی ِ شروع
به پایان میرسد*
*علیرضا روشن
92
پیشانی ام بلند نبود
نه خطی کف ِ دستم به تو وصلم می کرد
و نه ته ِ فنجان قهوه ام ردی از چشمان ِ تو بود
پیشانی ات بلند نبود
نه خطی کف ِ دستت به من وصلت می کرد
و نه تهِ فنجان ِ قهوه ات ردی از چشمان ِ من بود...*
*اعظم حسن تقی
91
به چیز دیگری معتاد اگر بودم
خودم را به تخت می بستم و
خلاص می شدم
خودم را به کجا ببندم
از تو که نیستی
*ساره دستاران
90
بی تو
نه بوی خاک نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسکینم
چرا صدایم کردی؟
چرا؟!
سراسیمه و مشتاق
سالهاست بیهوده در انتظار تو ماندم و نیامدی *
*حسین پناهی
89
بیا امشب کمی برگها را قدم بزنیم
نگران نباش
کسی ما را با هم نخواهد دید
اگر هم دید، خیالی نیست
بگو داشتم با خود قدم می زدم! *
*رضا کاظمی
88
خراب شود شهر خفته ی بخت من
که بر سنگفرش آن
تو با دیگری نفس کشیده ای و آب از آب تکان نخورده است
مگر ذوق شاعرانه ای
بیچاره چشمهای من
که
دود سیگار شدی
برف یک روز گرم
سنگ گیج کهکشانی دور
بر سر شاعری که سالهای سال
تو را به شعر نوشته است
از زمستان پریده ای
از آغوش من
شکوفه کرده ای دست در دست دیگری
و من هنوز پاییزم
عشق من
چه ساده قسمت دیگران شدی *
* کامران فریدی
87
بعد از رفتنت
حالت تهوع
سرگیجه دارم
مدام لواشک هوس می کنم
دست و پایم سنگین است
انگار بیش از یک نفر در من گنجانده شده*
* شاعرش نمی دونم کیه
86
غیر از تو جای هیچ کسی نیست در دلم
این مساله میان من و عشق حل شده است*
*حمیدرضا برقعی
85
تو نیستی و پاییز
از چشمهای مرد عاشقی
شروع شده است که
تمام درختان را گریسته است
در سوگ رفتنت.
برنگرد،
که بر نمی گردی تو هیچوقت
نمی خواهم داشته باشمت، نترس
فقط بیا
در خزان خواسته هام
کمی قدم بزن
تا ببینمت
دلم برای راه رفتنت تنگ شده است...*
*کامران فریدی
84
صبح نمی شود امشب
نگاه کن!
انگار؛شب گیرِ چشم هایت شده است ماه *
*رضا کاظمی
83
من درد تو را ز دست آسان ندهم
دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم
از دوست به یادگار دردی دارم
کاین درد به صد هزار درمان ندهم *
*مولوی
82
او هم تو را خواهد بوسید
و به تو خواهد گفت که زیبایی
اما به مرور از تک و تا خواهی اقتاد
چون نه بوسه هایش مغناطیس بوسه های مرا
خواهد داشت
نه شعر می داند چیست
که زیبایی مفردت را مضاعف کند در جمع*
*سجاد گودرزی
81
تو رفتی
اما دست هایت را
چنان گرفته بودم
که هنوز میان دست های من مانده است
نمی دانم
با دست هایت چه کنم*
*شهاب مقربین
80
می ترسم از عشق
از عشق می ترسم
این شعرهای عاشقانه که مینویسم
سوت زدن کودک است در تاریکی*
*شهاب مقربین
79
هی خانم
که خیره نگاه می کنی
لباسم شبیه او بود یا قد و قواره ام؟
شرم نکن ، من دردِ تو را می فهمم
من هم به یادِ او
به ابرها و آدم ها
حتی به دیوار
خیره شده ام
هرچه دلت میخواهد ، نگاه کن *
* علیرضا روشن
78
مرغ باغ ملکوت نیستم
آن جایی ام
که تو هستی
اگر چه آن قدر دور شدی
که صدایم را
نمی شنوی*
*شهاب مقربین
77
خدا می توانست مردی بسازد، که بعد از تو در غربتش جان بگیرد
و او می توانست یک سنگ باشد ، دگرگون شود شکل انسان بگیرد
خدا می توانست اصلاً نباشی، خدا می توانست عاشق نباشم
به جای تو برفی می آمد ، که چشمم سراغ تو را از زمستان بگیرد
خدا می توانست اصلاً همینطور ، همینطور باشم که او آفریده
ولی آخر قصه تغییر می کرد ، که این داستان خوب پایان بگیرد
تو می شد که اصلاً نیایی به این شهر و من نیز در این خیابان نباشم
خدا نیز از ابتدا می توانست ، که این کوچه را از خیابان بگیرد
پس از قرن هایی که بر من گذشته و فرسنگ ها دور هستی از این شهر
پس از تو نمی خواهد این مرد دیگر ، در این شهر باران بگیرد
*آرش فرزان صفت
76
این قدر
کوک نزن
جای بخیه ندارد دیگر
این دل لاکردار...*
*رضا کاظمی
75
اینکه می گویم
می روی؟
یعنی
می شود نروی؟
یعنی
-حالا که می روی-
زود بر می گردی؟*
*علیرضا روشن
**مسافرت بودی که اینو برات فرستادم و تو جواب دادی : " من خودم دلم خونه،تو خونترش نکن " ..
74
All the birds that flew in the summer sky
;When our love was new and our hearts were high
When the day was young
and the night was long
And the moon stood still for the night bird's song
If you go away,if you go away, if you go away
But if you stay, I'll make you a day
;Like no day has been or will be again
We'll sail the sun
we'll ride on the rain
We'll talk to the trees
and worship the wind
Then if you go
I'll understand
Leave me just enough love to fill up my hand
If you go away, If you go away, If you go away
,If you go away, As I know you will
You must tell the world to stop turning
,Till you return again
,If you ever do
For what good is love
,Without loving you
Can I tell you now
As you turn to go
I'll be dying slowly Till the next hello
If you go away, If you go away, If you go away
But if you stay, I'll make you a night
Like no night has been, Or will be again
I'll sail on your smile
I'll ride on your touch
I'll talk to your eyes That I love so much
But if you go
I won't cry
Though the good is gone From the world... goodbye
If you go away,If you go away,If you go away
If you go away, As I know you must
There'll be nothing left In the world to trust
Just an empty room
Full of empty space
Like the empty look
I see on your face
I’ll have been the shadow Of your shadow
If I thought it might have kept me By your side
73
برگشتنت
همان قدر محال است
که خیال می کردم
رفتنت *
* سارا شاهدی
72
فقط دعا می کنم زمین گرد باشد
این جور که ما از هم دور می شویم
جایی دوباره به هم باز می رسیم...*
*ناشناس
71
من
ناگزیرم از
دوست داشتن
باد اگر بایستد
مُرده است *
*مژگان عباسلو
70
درد عشقی کشیده ام که مپرس
زهر هجری چشیده ام که مپرس
گشته ام در جهان و آخر کار
دلبری برگزیده ام که مپرس
آن چنان در هوای خاک درش
می رود آب دیده ام که مپرس
من به گوش خود از دهانش دوش
سخنانی شنیده ام که مپرس
سوی من لب چه می گزی که مگوی
لب لعلی گزیده ام که مپرس
بی تو در کلبه گدایی خویش
رنج هایی کشیده ام که مپرس
همچو حافظ غریب در ره عشق
به مقامی رسیده ام که مپرس*
*حافظ
69
در تمام ایستگاه ها
تو ایستاده ای و
دست تکان می دهی
من سراسیمه
پیاده می شوم
در تمام ایستگاه ها
تو رفته ای اما *
*شهاب مقربین
68
خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی
چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی
تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی
چه از این به ارمغانی که تو خویشتن بیابی
بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی
شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی
دل خویش را بگفتم چو تو دوست میگرفتم
نه عجب که خوبرویان بکنند بیوفایی
تو جفای خود بکردی و نه من نمیتوانم
که جفا کنم ولیکن نه تو لایق جفایی
چه کنند اگر تحمل نکنند زیردستان
تو هر آن ستم که خواهی بکنی که پادشایی
سخنی که با تو دارم به نسیم صبح گفتم
دگری نمیشناسم تو ببر که آشنایی
من از آن گذشتم ای یار که بشنوم نصیحت
برو ای فقیه و با ما مفروش پارسایی
تو که گفتهای تأمل نکنم جمال خوبان
بکنی اگر چو سعدی نظری بیازمایی
در چشم بامدادان به بهشت برگشودن
نه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی*
*سعدی
67
نگاهت
تخم کبوتر را می ماند
برای
زبان بسته
دلم... *
*سیما حجازی
66
غمگین نشو عزیز دلم
مثل هوا کنار توام
نه جای کسی را تنگ می کنم
نه کسی مرا می بیند
نه صدایم را می شنوند
دوری مکن ...
تو نخواهی بود
من اگر نباشم*
*شمس لنگرودی
65
خداحافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد!*
*فاضل نظری
64
وقتی می روی
در را پشتِ سرت ببند
این خانه
مهمان خانه نمی شود دیگر...*
*رضا کاظمی
63
گریه نکن ری را
راهمان دور
و دلمان کنار همین گریستن است
دوباره اردیبهشت به دیدنت می آیم*
*سید علی صالحی
62
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بدآهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هرکجا آیا همین رنگ است؟*
*مهدی اخوان ثالث
61
کُشتی تو مرا و منتظر می مانم
قاتل به محل قتل بر می گردد*
*کاظم بهمنی
60
هر کجا بروی
مرا خواهی دید
یک شب
تمام شهر را دیوانه وار
با خیالت قدم زده ام *
* رضا کاظمی
59
بگذار
توی همین یک شعر
دوباره
عاشق هم باشیم
من نامت را صدا می کنم
تو بگو جانم
دنیا ناامن تر از آنست که فکر می کنی*
*مژگان عباسلو
58
کنم هر شب دعایی کز دلم بیرون رود مهرت
ولی آهسته میگویم خدایا بی اثر باشد*
*شاعرش نمیدونم کیه
57
تو رو دست خودش دادم
که از حالم خبر داره
که حتی از تو چشماشو
یه لحظه برنمی داره*
*نمیدونم شاعرش کیه
56
فاصله ای نمانده بود،
تنها یک قدم
تا گشودن معبرِ تاریک به نور،
رسیدنِ دست های متبرک به هم،
تنفس عطر ماه و بابونه.
و تا چیدن آویزه های نور،
جشن آخرِ ستاره های شب،
گردن آویزِ ماه شدن.
فاصله ای نمانده بود،
تنها یک قدم
تا ماه شدن
توان تو اما
تمام شد
یک قدم مانده به...!*
*رضا کاظمی
55
راستی شعر مرا میخوانی؟!*
*حمیدمصدق
54
می روی بی آنکه بدانی
میان سینه ات
دل من است که می تپد*
*رضا کاظمی
53
مجنون که میشوی
لیلی ات را میبرند*
* کوروش همه خانی
52
حالا که فرقی نمی کند
کنارت ایستاده باشم
یا نه
بگذار همه چیز را از وسط قیچی کنم
تا تو ...
در نیمی باشی
من...
در نیمی دیگر
راستی...
با دستی که
روی شانه ات جا گذاشته ام
چه می کنی؟*
*کامران جعفری
51
تو نیستی
اما من برایت چای میریزم
دیروز هم
نبودی که برایت بلیط سینما گرفتم
دوست داری بخند
دوست داری گریه کن
و یا دوست داری
مثل آینه مبهوت باش
مبهوت من و دنیای کوچکم
دیگر چه فرق میکند
باشی یا نباشی
من با تو زندگی میکنم.*
*رسول یونان
50
چه کسی را
از تو بهتر داشتم
تا چنین
درس تلخی را به من بیاموزد
فقط در سایه عشق بزرگ ما بود
که چنین درسی آموختنی بودی*
*رسول یونان
49
عطری که به خود میزنی
یک موسیقی جاری است
و امضای شخصی توست
که جعل کردنش غیر ممکن است.*
*نزار قبانی
48
یک نفر
همیشه یک نفر نیست
یک نفر گاهی همه است
شاید حالا بتوانی بفهمی
وقتی غروب یک روز تعطیل
دلم برای تو تنگ می شود
چه دلتنگی عظیمی را
به دوش می کشم.*
*رویا شاه حسین زاده
47
دو دیده خون فشانم، ز غمت شب جدایی
چه کنم؟ که هست اینها گل خیر آشنایی
همه شب نهادهام سر، چو سگان، بر آستانت
که رقیب در نیاید به بهانهٔ گدایی
مژهها و چشم یارم به نظر چنان نماید
که میان سنبلستان چرد آهوی ختایی
در گلستان چشمم ز چه رو همیشه باز است؟
به امید آنکه شاید تو به چشم من درآیی
سر برگ گل ندارم، به چه رو روم به گلشن؟
که شنیدهام ز گلها همه بوی بیوفایی
به کدام مذهب است این؟ به کدام ملت است این؟
که کشند عاشقی را، که تو عاشقم چرایی؟
به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند
که برون در چه کردی؟ که درون خانه آیی؟
به قمار خانه رفتم، همه پاکباز دیدم
چو به صومعه رسیدم همه زاهد ریایی
در دیر میزدم من، که یکی ز در در آمد
که : درآ، درآ، عراقی، که تو خاص از آن مایی*
*عراقی
46
من به خود می گویم:
” چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد ؟ “*
*حمید مصدق
45
لبهای شکل خندهات را
خدا کجای چشمهای من جا کرده است
که هر نمازم
به اقتدای توست ؟!*
*کامران فریدی
44
دلتنگم و این درد کمی نیست
که پشت هیچ خط تلفنی
صدای تو نیست
دلتنگم و این درد کمی نیست
که روی بر می گردانم و جای تو خالی ست *
*ساره دستاران
43
همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی*
*سعدی
42
شبی از شب ها :
تو مرا گفتی
شب باش
من که شب بودم و
شب هستم و
شب خواهم بود
شبِ شب گشتم
به امیدی که تو فانوس نظرگاه شب من باشی .*
*محمد زهری
41
دنیا را بد ساخته اند... کسی را که دوست داری، تو را دوست نمی دارد.
کسی که تو را دوست دارد، تو دوستش نمی داری.
اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد
به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسید
و این رنج است.
زندگی یعنی این.*
*دکتر شریعتی
40
پدرم میگوید از سولماز بگذر
که رنج می آورد
مادرم گریه می کند از سولماز بگذر
که مرگ می آورد
خواهرهایم به من نگاه می کنند . . . باخشم
که ذلیل دختری شده ام
آه سولماز . . .
اینها چه می دانند که عاشق سولماز بودن چه درد شیرینی است...
به کوه می گویم سولماز را می خواهم
جواب می دهد من هم...
به دریا می گویم سولماز را می خواهم
جواب می دهد من هم...
در خواب می گویم سولماز را می خواهم
جواب می شنوم من هم...
اگر یک روز به خدا بگویم سولماز را می خواهم . . .
زبانم لال . . . چه جواب خواهد داد؟*
*نادر ابراهیمی
39
سراب رد پای تو
کجای جاده پیدا شد
کجا دستاتو گم کردم
که پایان من اینجا شد
کجای قصه خوابیدی
که من تو گریه بیدارم
که هر شب هرم دستاتو
به آغوشم بدهکارم
تو با دلتنگیای من
تو با این جاده همدستی
تظاهر کن ازم دوری
تظاهر میکنم هستی
تو آهنگ سکوت تو
به دنبال یه تسکینم
صدایی تو جهانم نیست
فقط تصویر می بینم
یه حسی از تو در من هست
که می دونم تورو دارم
واسه برگشتنت هرشب
درا رو باز میذارم*
*روزبه بمانی
38
خنده ات شاعرم می کند
حتی اگر
مال مرد دیگری باشد*
*کامران فریدی
37
پس امانتی که به من سپردی،برگردانده شد و به صاحبش رسید.از این پس اندوه من،جاودانه و شبهایم، شب زنده داری است. *
* قسمتی از خطبه 202 نهج البلاغه
36
رو به روی من فقط تو بوده ای
از همان نگاه اولین
از همان زمان که آفتاب با تو آفتاب شد
از همان زمان که کوه استوار، آب شد
از همان زمان که جستجوی عاشقانه ی مرا، نگاه تو جواب شد
روبه روی من فقط تو بوده ای
از همان اشاره٬ از همان شروع
از همان بهانه ای که برگ، باغ شد
از همان جرقه ای که چلچراغ شد
چارسوی من پر است از همان غروب
از همان غروب جاده
از همان طلوع
از همان حضور تا هنوز
روبه روی من فقط تو بوده ای*
*محمدرضا عبدالملکیان
35
نیمه ات را گم کرده ای
ماه تنگ دل
صبور باش
نیمه ی ماه به سراغت می آید
و تو را کامل خواهد کرد
نیمه ی من
بر نخواهد گشت ...*
* شهاب مقربین
34
میل من سوی وصال و قصد او سوی فراق
ترک کام خود گرفتم تا برآید کام دوست*
*حافظ
33
هرگز کسی این گونه فجیع
به کشتن خود برنخاست
که من به زندگی نشستم*
*احمدشاملو
32
حالا که رفته ای
دل
دلیل می آورد
و عشق
گریه می کند
با این همه
جای خالیت پر نمی شود
نه با خیال و نه با خاطره *
*محمدرضا عبدالملکیان
31
حالا که آمده ای سلام
حالا که نمی روی؟ خداحافظ
همه سوزنبان های آن مسیر دور
حالا که آمده ای
گریه نمیکنم
این باران از آسمان دیگریست
حالا که آمده ای
من هم همین را می گویم
میان من و تو فاصله ای نیست
میان من و تو تنها پرنده ای ست
که دو آشیانه دارد
حالا که آمدهای
خداحافظ
ای همهی شبهایی که
با هم گریه کردهایم
حالا که آمده ای
هی دست و دلم را نلرزان
و هی دلواپسم نکن
اگر نمی مانی
بیابان های بی باران
منتظرم هستند
حالا که آمده ای
همان پیراهنت را بپوش
همان پیراهن آبی گلدار
با همان بهار
که مرا پانزده سال جوانتر می کند
حالا که آمده ای
قبول کن
جاده ها به جایی نمی رسند
این بار از مسیر رودخانه می رویم
حالا که آمده ای
چترت را ببند
در ایوان این خانه
جز مهربانی نمی بارد
حالا که آمده ای
می گویم چه ماجرای قشنگی است
کبوتر ها دانه هایشان را در زمین می خورند و
امتحانشان را در آسمان پس میدهند
حالا که آمده ای
کنارم بنشین
بخند
دیگر برای پیر شدن فرصتی نیست...
حالا که آمده ای
دیگر نه شاعرم نه عاشق
فقط این پنجره را ببند
تا دلم نگیرد
حالا که آمده ای
هی برنگرد و هی پشت سرت را نگاه نکن
گنجشک های آن شهر دوردست هم
برای خود فکری می کنند
حالا که آمده ای
فقط به همین لحظه بیندیش
به این همه شادمانی که آمده اند و
برای دیدنت به هم تنه می زنند
حالا که آمده ای
تو پروانه می شوی
و من بی دغدغه مرگ پیر می شوم
حالا که آمده ای
تازه می فهمم احساس
آن دهقان پیر و مزه دعای باران را
حالا که آمده ای
توان ایستادن ندارم بنشین
سر بر زانوانم بگذار *
*محمدرضا عبدالملکیان
30
خلاصه بهاری دیگر
بی حضور تو
از راه میرسد...
و آن چه که زیبا نیست، زندگی نیست
روزگار است*
*شمس لنگرودی
29
حالا که رفته ای
دلم برای تو
بیشتر از خودم می سوزد
فکر می کنی
کسی به اندازه من
دوستت خواهد داشت؟..*
*کامران فریدی
28
لیلا دوباره قسمت ابن السلام شد
عشق بزرگم آه چه آسان حرام شد
می شد بدانم اینکه خط سرنوشت من
از دفتر کدام شب بسته وام شد
اول دلم فراق تو را سرسری گرفت
وان زخم کوچک دلم آخر جذام شد
گلچین رسید و نوبت با من وزیدنت
دیگر تمام شد گل سرخم، تمام شد
شعر من از قبیله ی خون است؛
خون من،فواره از دلم زد و آمد کلام شد
ما خون تازه در رگ عشقیم و عشق را
شعر من و شکوه تو رمز الدوام شد
بعد از تو باز عاشقی و باز... آه نه!
این داستان به نام تو اینجا تمام شد*
*حسین منزوی
27
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است. *
*قیصر امین پور
26
مانده ام چگونه تو را فراموش کنم
اگر تو را فراموش کنم
باید...
سال هایی را نیز که با تو بوده ام ،فراموش کنم
دریا رافراموش کنم
و کافه های غروب را
باران را
اسب ها و جاده ها را
باید
دنیا را
زندگی را
و خودم را نیز فراموش کنم
تو با هم چیز من آمیخته ای*
*رسول یونان
25
امروز با اشک میخندیدم..تو را به خدا برگرد..
24
لاک پشتتو هنوز داری؟!..گاهی بهش نگاه کن..من هنوز سر حرفم هستم : " اگه مهیا شدن شرایطت به اندازه ی اومدن این لاک پشت طول بکشه،من منتظرت میمونم "..
23
باید دست به دامن کی بشم که برگردی؟!..
22
برام یه کم آواز میخونی لطفا؟!..
21
آخرین شبی که مثل همیشه بودی،بامبو خریدیم..بامبوها ریشه دادند،قد کشیدند،سبز شدند،اما چقدر نحس بودند..
20
تو را من چشم در راهم..
19
چقدر این روزا نا آشنایی برام..نمیفهمت..
18
نگین کلیپسم پیشمه..یه قلب سبزه،بوی موهامو و عطرمو میده..اون جمعه ی نحس کنده شد و من گذاشتمش کنار که فردا بدمش به تو..مثل همه ی کادوهای کوچیک دیگمون،اینم یه کادو بود که فقط خودمون دوتا میفهمیدیمش..هنوز روی میزمه و داره بهم پوزخند میزنه..
17
لنگه ی لیوانت پیش منه..از یزد خریده بودیش،اون موقع ها هنوز چیزی بینمون نبود،اما به نیت من خریده بودیش..دلم نمیاد بهش دست بزنم..تو توی لیوانت آب میخوری؟!..
16
من دارم میمیرم از تنهایی..باور کن..
15
نمیخوای یه کم مثل قبلنا لوسم کنی؟!..
14
از در بالایی دانشگاه پیاده اومدم..تمام خیابون فریادت میزد..
13
دلم تنگ شده برای اینکه هی تو خیابون بدویی دنبالم و من هی نفس نفس زنون ،الکی بگم گشت ارشاد..
12
مشهد که بودم،بهم گفتی : " دیگه بَسَمه،برگرد " ..حالا من به تو میگم : " دیگه بَسَمه،برگرد"..
11
همه چیز خوب بود،آرامش کامل داشتیم..جمعه بود،آخرین بار ساعت ده و نیم شب با هم حرف زدیم،کلی خندیدیم،تنها بودی توی خونه،داشتی غذا گرم میکردی،من فردا کلاس طولانی و مهمی داشتم..ساعت یازده و نیم شب اسمس دادی : " بیداری؟ "..کاش خواب بودم،کاش هیچ وقت اسمست نمیرسید،کاش نمیدیدمش که جواب بدم،اما دیدم و بیدار بودم و جواب دادم : " آره " و تو شروع کردی..اسمسات مثل همیشه نبود،فهمیدم،گفتم حرف دلتو بزن و تو حرف عقلتو زدی..من موندم و سرما و اشک و تنهایی..تا صبح بیدار بودم و لرزیدم..صبح که رفتم دانشگاه،همه بهم گفتن تو چرا شبیه جنازه ای؟!..
10
م با کلی ذوق و شوق باهامون شوخی میکنه و بهم میگه " چطوری بلد نیستی چایی دم کنی؟! " تو طرفداریمو میکنی..همه هستن..م بهت میگه " دو سال دیگه میبینمت " ..من سرمو میندازم پایین..تو خودتو میزنی به نشنیدن..اون روزا هنوز کسی نمیدونست چی شده..
9
دلم میخواد باز تولد ح باشه..باز بریم بیرون..باز من سرم درد کنه و حرف نزنم..باز تو توی چشمام سردردو ببینی و باز تو جلوی همه آنچنان ابراز علاقه کنی که همشون به من غبطه بخورن..
8
گلوم درد میکنه،اما دیگه تو نیستی که بهم بگی لیموترش و عسل بریزم توی آبجوش و بخورم..
7
قرار ما این نبود..
6
اولین کادویی که بهم دادی رو یادت میاد؟..یه هلو بود..جلوی دانشکده فنی نشسته بودیم و داشتیم راجع به تقدس زدایی بحث میکردیم..شهریور ماه بود..همون روزی که تا حراست اومد ؛ دست کردیم توی کیفامون کارت دربیاریم و اینقدر تابلو بودیم که خودشم خندش گرفت..
5
عکست هنوز توی کیف پولمه،زیر دستخطت: " بیمار خنده های توام،بیشتر بخند..خورشید آرزوی من گرمتر بتاب " هروقت میبینمش،میخندم،اما تلخ..خوبه که نیستی ببینی..
4
دارم ایمیل هامونو میخونم..یادته ایمیل یاهوتو من ساختم و تو گفتی این یه کادوئه..کاش دوباره برمی گشتیم از اول شروع میکردیم..از همون موقعی که تو ادم کردی با یه مسیج خصوصی..از شبی که با ع چت میکردیم روی وال من..از روزی که اومدی جلسه که به قول خودت منو ببینی..دلم تنگ اون روزهای اوله..
3
یادته قول داده بودی خودتو هیچ وقت ازم دریغ نکنی..
2
دلم برای صدای نفسات تنگ شده..
1
یادته یه شب بهت اسمس دادم : "میدونم که آخرش یه روزی میری ، اما نمیدونم چرا موندم تا حالا. "
بعدها گفتی میخواستم اسمستو فوروارد کنم برای خودت..
دیدی راست میگفتم؟!..
نظرات ()

